اون لحظه
اون لحظه
اون لحظه که گفتی یکی بهتر از تورو پیدا کردم، یاد اون روزایی افتادم که
به صدتا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم...
که گفتی یکی بهتر از تورو پیدا کردم، یاد اون روزایی افتادم که
به صدتا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم...
اون لحظه
اون لحظه که گفتی یکی بهتر از تورو پیدا کردم، یاد اون روزایی افتادم که
به صدتا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم...
که گفتی یکی بهتر از تورو پیدا کردم، یاد اون روزایی افتادم که
به صدتا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم...
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد. کاش می
شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد. کاش می شد با دو
چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد. کاش می شد با پری از برگ
یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد...
به من می گفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر، میمیرم... باورم
نمی شد... فقط یک امتحان ساده به او گفتم بمیر... سال هاست در
تنهایی پژمرده ام... کاش امتحانش نمی کردم...
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم، موقعی که نگات
کردم ترسیدم باهات حرف بزنم، موفعی که باهات حرف زدم ترسیدم
نازت کنم، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم، حالا که
عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم
از یک عاشق شکست خورده ای پرسیدم :
بزرگترین اشتباه ؟ گفت : عاشق شدن گفتم بزرگترین شکست ؟ گفت : شکست عشق
گفتم بزرگترین درد ؟ گفت : از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه ؟ گفت : یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم ؟ گفت : در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگترین عشق ؟ گفت : شیرین و فرهاد
گفتم زیباترین لحظه ؟ گفت : در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا ؟ گفت : به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین آرزوت ؟ اشک تو چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت : مرگ
این بار بجای خودکار، مدادی برداشتم برای به تصویر کشیدن دردهایم همان مدادی را که کلاس اول ابتدایی آموختم باآن بنویسم: آب، بابا، بابا نان دادٰآن مرد با اسب آمد...همان مدادی که از جنس چوب درختان جنگلی است و خاطرات زیبای کودکیم در جنگل را زنده میکند...
حال با همان مداد مینویسم اما با کمی تغییر، دیگر آبی نیست که عطش بی حدم را برطرف کند هرآبی مینوشم شورتر از قبلی است عطشم را بیشتر میکند...
بابا دیگر آن محبت قبل را ندارد تا از او دور میشوم دلش برایم تنگ میشود اما وقتی کنارش هستم؟؟؟ نه انصاف نیست او همیشه خوب است این منم که دیگر آن کودک پاک و معصوم و صمیمی قبل نیستم ، بابا هنوز هم نان می آورد ولی خیلی سخت تر از قبل، همه چیز گران شده است حتی انسانیت....
آن مرد دیگر با اسب نمی اید ، امروزه گرگی است که در لباس بره می آید، به بره های ساده حمله میکندٰمی درد ، می کشد و تنها چیزی که باقی میگذارد رد خونی است که نمایانگر یک قلب زخمی دریده شده است...
چقدر کتابهای سال اولمان عوض شده اند ، دیگر جذاب نیستند هرچقدر به ک...لمات و جملات آن کتابها می اندیشم می بینم هرکدام گوشزدی بود برای امروزم اما به شکل کنایه، ولی در کودکی نفهمیدم...
باید میفهمیدم همیشه آب رفع عطش نمیکند، همیشه پدر نمیتواند نان بیاورد و همیشه آن مرد با اسب نمی آید... حتی مدادهای امروزی هم دیگر جذاب نیستند همه جنسشان پلاستیکی شده، دیگر نمیتوان از آنها بوی ناب درختان جنگل را حس کرد زیرا بوی نفت شان سرآدم را می زند...
بسم الله الرحمن الرحیم.
شاید همه چیز از دوران بچگی شروع شد. علاقه من به آسمون و ستاره ها. وقتی شبهای تابستون توی حیاط خونمون میخوابیدم. زیر سقف آسمون. آسمون و ستاره ها. اون موقع 18 سالم بود. رفتم کتابخونه و دوتا کتاب با زحمت پیدا کردم هردوشون چاپ سال 49 بودن. انقدر سماجت به خرج دادم و دنبال نجوم رو گرفتم گرفتم که با خسرو آشنا شدم یعنی کلا خانواده من با اون آشنا شدن و خانواده اون هم تقریبا با من اون با وجود سن کمش (24 سال) از اساتید مجرب نجوم بود.. اون خوب کمک میکرد. اولا دوستش نداشتم تنها برای اون احترام قائل بود. گذشت تا فهمیدم میخواد با یکی از دوستای خودم توی انجمن ازدواج کنه برادر اون هم دوست خسرو بود و همیشه زهرا از صمیمیت اونها واسم تعریف میکرد منم به خاطر خسرو چیزی نمیگفتم و زهرا متوجه علاقه من شده بود و تا میتونست با حرفهایی که خوب میدونست من عذاب میکشم، هر روز از روز قبل بیشتر عذابم میداد.. واااای که چه روزایی داشتم اون میدونست دوستش دارم و دوستم داشت مشکل این بود که اون تنها پسر خانواده بود و البته بچه بزرگ و پدر و مادرش اجازه نمیدادن که با یه دختر از شهر دیگه ازدواج کنه.
گذشت و من هم نجوم رو به خوبی یاد گرفتم خودم توی خونه خوندم و به خاطر علاقه ای که داشتم خیلی زود تونستم نجوم عمومی و مقدماتی رو درس بدم 4سال از علاقمون گذشته بود. توی دوتا استان جدا. آرزومون این بود که برای 1ساعت هم شده همو ببینیم. توی مدت این چهار سال 2بار همو دیدیم.هر روز بیشتر از روز قبل عاشقش میشدم. اون 2سال قبل از زهرا جدا شده بود با اینکه واسه ازدواج میخواستش اما رفتارهای بچه گانه زهرا اونو خسته و خسته کرده بود .
من به خاطر علاقم به نجوم دانشگاه شرکت نکردم و نجوم رو توی شهرم قوی کردم که تا حدی هم موفق بودم. تصمیم رفتن به دانشگاه گرفته بودم و انقدر تلاش کردم تا شهر اون قبول بشم. وااااای که چقدر خوشحال بودم به شهری میرفتم که آرزوی قدم زدن توش رو داشتم. اون موقع تهران نمایشگاهی از عکسهاش گذاشته بود و وقتی بهش گفتم، دیووونه وار فقط اسممو صدا میزد. باور نمیکرد که توی شهرش هستم. حالا 3سال از اون موقع میگذره یعنی سال 7 از عشق ما.
روزهای خوبی بود. نمیتونستیم زیاد همو ببینیم چون اون یه شهر دیگه البته توی همون استان دانشجو بود. گاهی دعوامون میشد و دلیلش دلتنگی های من بود و کارهای زیاد خسرو. توی دانشگاه برنامه ای ترتیب دادم وبه عنوان سخنران دعوتش کردیم چه روزهای خوبی بود. من و خسرو توی یک شهر. من همیشه خودمو شاگردش میدونستم . وقتی میدیدمش تمام تنم یخ میزد. اون وقتی منو میدید تمام تلاشش رو میکرد خودش رو عادی نشون بده اما کاملا از لکنت زبونش و رفتارش میشد فهمید توی دلش چی میگذره. من جزو مدیرای سایتش شده بودم و در نبود اون همیشه از سایت مواظبت میکردم .شده بود مثل خونه دوم خودم.
...روزهایی که میومدن و میرفتن. ما همو نمی دیدیم اما بودن توی یک استان و گاهی توی یه شهر بهمون آرامش میداد. روز خریدن لپ تاپم از محل کارش که توی شهر دیگه بود خودش رو سریع به من رسوند وبا هم رفتیم مغازه دوستش و من یه لپ تاپ خوب خریدم. اما بی خبر از اینکه خزان عشقمون داره میرسه.
خسرو 2/تیر سال 91 عقد کرد بیشتر از این نمیتونم بگم چون اگه کسی رو واقعا دوست داشته باشید میدونید چه به من گذشت. اما دیگه راهی نداشتم حتی شکایتی از خدا نمیتونستم بکنم. روزی که از خودش شنیدم تا 3روز بستری شدم و از اون روز من موندم و روز های گرم اهواز ویه اسپری تنفسی که شده یادگار روز رفتنش. و آقایی که استادمه توی دانشگاه و برادر زهراست یعنی همون دوست قدیمیه خسرو. شاید شاید شاید. اوایل بهم زنگ میزد و داغم تازه میشد نه میتونستم جواب بدم و نه میتونستم جواب ندم به حرف دلم گوش میکردم و جواب میدادم. حس میکردم از ازدواجش راضی نیست اما واقعیت ازدواجش بود و تنها موندن من. حالا وقتای دلتنگی لپ تاپم و بغل میکنم و به یا روزی که با هم خریدیمش .........
قرارمون شده رسیدن به هم بعد از مرگ
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
این روزهــــ ــــــا من خدای ســـــ♦ــــکوت شده ام خفقــــــــان گرفته ام تا آرامـ ــــــــش اهالـــ ـ ـ ـــــی دنیــــا خط خطـــــــــ ـ ـ ـی نشود... اینجا زمیـــــــ•ــــــن است اینجا زمیـــــــ•ــــــن است رسم آدمهـــ ـــایش عجیـــــب اس
خدايا، حکمت قدم هايي را که برايم بر مي داري بر من آشکار کن، تا درهايي را که به سويم مي گشايي، ندانسته نبندم و درهايي که به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم..
خدا زمين را مدور آفريد تا به انسان بگويد همان لحظه اي که تصور مي کني به آخر دنيا رسيده اي، درست در نقطه آغاز هستي
خدا آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را کسی همچون نسیم دشت آهسته می گوید کنارت هستم ای تنها
عجب خدای مهربانی داریم... میتواند مچمان را بگیرد, اما دستمان را میگیرد...
تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد .
تو همسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد .
تو مال منی و من مال تو نیستم، باران منی و من کویری بیش نیستم .
دیدی که در آینه ی چشمان خیسم ، چشمان تو حتی یک ذره هم خیس نشد !
من پر از درد بودم و خسته ، اما دل تو حتی یک ذره هم دلگیر نشد !
هستی و انگار نیستی ، گاهی حتی فراموشم میکنی و از من میپرسی که تو کیستی؟
تو با منی و من تنها نشسته ام ، تو در قلبمی و من اینک یک دلشکسته ام !
نیستی و من تنها مانده ام ، آنقدر دلم گرفته که اینجا با غمها جا مانده ام ...
فاصله بین من و تو شده اندازه زمین و اسمون ،گوش ندادی حرفامو گفتی بهم عشق ما خیلی وقته که شده تموم
من خواستم بکنم از تو دلو،با همون چشای خیسم گفتم بهت باشه برو
ولی هر جا میری اینو از یادت نره،یکی تو روز و شباش فقط اسم تورو میبره
یادته روزای اول تو میگفتی دوسم داری بی حد بی اندازه ،پس چی شد الان منو پس زدی پیدا کردی یه عشق تازه
دل من گرفته از دست تو ای عاشق بی احساس ،با کارات نذاشتی واسه من بال پرواز
..............................................................................
کاش میدانستم دل بستنم به تو اینهمه دردسر خواهد داشت
آنوقت حتی به تو نگاه هم نمیکردم چه برسد به این که عاشقت بشوم
من که گفته بودم اگر میخواهی روزی مرا فراموش کنی مرا وابسته خود نکن
گفتی تا اخرین روز زندگیت با من میمانی
تو که هنوز زنده ای ولی چرا با من نیستی؟؟
شاید هم ان کسی که من میشناختم مرده تو یک ادم جدید هستی با قلب سنگی
کاش حال و روزم را میفهمیدی ،لعنتی فراموش کردنت هم عذاب آور است
دیگر قلبم فقط میتپد دیگر عاشق نمیشود دیگر احساس ندارد مرده اند،همان روز که
گفتی مرا دیگر نمیخواهی ،زمین و اسمان دور سرم میچرخید فقط زیر لب میگفتم
این حق من نیست،این حق من نیست ،بیمعرفت
اثبات وجود یک انسان با چند خط نوشته
چند بیت شعر کوتاه شاید کمی هم فریاد
به نظر می رسد همه این ها برای اثبات وجود یک انسان کافی باشد
کمی کاغذ و یک قلم کافی است
بنویس تا باشی هنوز کاغذم جا دارد پس می نویسم !
فریاد می زنم ... برای چند بیت شعر برای تو
نوشته ای برای خودم و فریاد برای آنها , برای همان هایی که فریاد می زنند ولی نمی نویسند .. شعر می خوانند اما برای خودشان , ممکن است گاهی هم بنویسند اما آن را فریاد نمی زنند
چند وقتی است هر کس می نویسد , شعر می خواند یا فریاد می زند خاموش می شود
محکوم به سکوتی به وسعت تمام حرفهایش !
نمی دانم .. برای خودم می نویسم .. برای تو .. شاید هم برای آنها !!
فریاد می زنیم اما از دیوار سکوت که عبور می کند خاموش می شود
شعر می خوانیم اما نه مثل گذشته : بنی آدم اعضای یکدیگرند
می دانیم : هر کس دیوار سکوت می سازد فریاد می شنود
مردان هم قلب دارن
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ...
نه بخاطر زورِ بازوها
و اشک...قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ، عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند ، دعا کن برای آنان که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها ، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست ...
نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود
فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و
دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند
شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر
می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی شد عصای عشق