همه جوری
دست های من
مهریه ی تن توست.
...
وقتی نیستی
دلم می خواهد دست هام را
از زندگی ام کنار بگذارم.
...
وقتی هستی
دست های من
... به اندامت چه می آید!
...
وقتی نیستی
این دست های از تو بی خبر
گیاهی مرده است
که خواب آن را برده است.
حالا
دست های تو کجاست
که از آن سراغ تنم را بگیرم؟
روز میلاد تو ...
تولدت مبارک بهترینم.
که معنی سه نقطههای انتهای جملههایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید، بفهمد
اگر سکوت کردی بفهمد
کسی باشد که اگر بهانهگیر شدی، بفهمد
بایدکسی باشد ...
اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن،
بفهمد به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد ...
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیر باران،
برای بوسیدنش،
برای یک آغوش گرم تنگ شده
همیشه باید کسی باشد ...
همیشه!
+ من عاشق این جشن کوچولویی ام که مامانینا به مناسبت روز معلم میگیرن. بیشتر از تولدم دوسش دارم.
از آدم ها دلگیرم
که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند
و بد هایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری
و درد هایت را که میشنوند
خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند
از آدم ها دلگیرم
وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است
همین که گیرت بیاورند
تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند
به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند
که تو را گواه میگیرند
ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :
این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام
از آدم ها عجیب دلگیرم
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی
دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست
از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند
دلت ....
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری
دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان را
آن مسافر آخر قصه حساب میکنند ...
+یه چیزیم تو مایه های داغون. نمیفهمم این چه صیغه ایه که هر کی آدمو پکر میبینه فک میکنه شکست عشقی خوردی! مگه فقط این چیزاس که پدر آدمو در میاره؟
+ جناب خدا خان اگه میشه این توانایی رو به من بده که حرف بزنم. دارم خفه میشم!
و اگه کشید ، بیشتر از اونی که خواسته براش بذار.
که باورت کنه ...
اگه نه منتظر باش
منتظر بهونه گیریش کم حرفیش
زنگ نزدنش
نبوسیدنش
نخواستنش
دیگران رو خواستنش
رفتنش...
+ بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره ...
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
*کاظم بهمنی
+مرا عهدی ست با جانان...
+در حال حاضر نواختن love story خوشایند ترین اتفاق زندگیمه!
+ کاش میشد یه سگ بخرم ...
*مجتبی هاشمی زاده



این وبلاگ صرفا جهت شاد کردن وآرامشی چندساعتی برای شما دوست عزیز تهیه شده.پس اگر گوشی همراه یا موزیکی گوش میدهید کنار گذاشته و به مطالب دقت کنیدبا تشکر